مولانا محمد بن احمد بيغمى

18

داراب نامه ( فارسى )

هيچ نميدانم كه اين سخن چه باشد ! طيطوس حكيم مرد دانا و خردمند بود و از جملهء حكماى يونان بود و خاصيت آن مملكت جمله عقل و دانش است . چون زمانى فكر كرد ، گفت : بدولت شاه‌زاده من معنى اين سخن را معلوم كردم . گفت : بگوى تا بدانم ! حكيم گفت كه چشمه‌يى كه در تاريكى است آب حيوانست كه آن را عين حيات مىگويند ؛ و چون عزّت را مقلوب كنى تعزّ باشد . تعزّ شهريست در يمن كه پاىتخت شاه سرور يمنيست . آنچه مرا از صورت عقلى روى نمود اين بود كه به خدمت شاه‌زاده گفتم . فيروز شاه گفت : اين وقتى راست باشد كه كسى را طلب كنيم كه از شهر تعزّ آمده باشد ؛ ازو سؤال كنيم كه شاه سرور يمنى هيچ دخترى دارد كه آن دختر را عين الحيات نام باشد ؟ طيطوس حكيم گفت : استفسار بايد كردن . ايشان درين سخن بودند كه غلامى درآمد و سخنى در گوش طيطوس حكيم گفت . حكيم از آن سخن خيلى خرم شد . فيروز شاه سؤال كرد كه : اى حكيم ، اين غلام چه گفت كه تو خيلى خرم شدى ؟ گفت : شاه‌زاده را بقا باد ! بنده را تاجرى بود كه اكنون مدت بيست سال باشد كه بتجارت رفته است . از وجه بنده مبلغى بسيار در پيش اوست و هيچ از حيات و ممات او آگاهى نداشتم و قطع نظر ازو كرده بودم . اين غلام مىگويد كه خواجه سياوش نقاش بر در باغ آمده است و بار ميطلبد . فيروز شاه گفت كه او را در مجلس ما بار دهيد ، چون مرد جهان گشته است شايد كه او را از سرور يمنى و آن مملكت خبرى باشد . او را بار دادند ، درآمد ، جوانى بلند بالا و سياه ريش و خوش صورت . در پيش فيروز شاه خدمت كرد و شرط خدمت بجاى آورد . طيطوس حكيم او را در كنار گرفت و خوش بپرسيد . چون لحظه‌يى بگذشت ، فيروز شاه امر كرد تا قدح شربتى مطيب به دستش دادند كه دركشيد . بعد از آن فيروز شاه سؤال كرد كه اى خواجه سياوش ، در مدت مفارقت كجا بودى ؟ گفت : اى شاه‌زاده ، گرد جهان مىگشتم ، شرق و غرب عالم مىدويدم ، و عذاب سفر و محنت روزگار مىكشيدم ، از براى بسيارى اموال سعى بليغ مىنمودم . هرچند بلاى سفر